سكانس اول: دواگلی
ساعت 4، 5 بعد از ظهر هشتم بهمن ماه خبر رسید نظامیها و مخصوصاً افراد مستقر در روبروی ستاد ژاندارمری در میدان 24 اسفند (انقلاب كنونی) به روی مردم آتش گشوده و تعداد قابل توجهی از مردم شهید و مجروح شده اند. و متعاقباً خبر رسید بیمارستانها احتیاج به خون و دارو و ملحفه و پتو دارند. فوری شهید حاج باقری داوطلبان اهداء خون را از بچه های مسجد پر كرد و رفت و با اعلامی كه شد، مردم اقدام به آوردن نیازمندیها كردند. هركس هر آنچه كه می توانست، از چند قرص گرفته تا ملحفه و پتویی كه داشت. لحاف محلفه شده پیچیده شده در چادرشب چهارخانة یزدی كه بوی نفتالین حاكی از رختخواب كناریآن می داد. (1) پیرزن هر آنچه داشت را تقدیم كرد كه باید می كرد!



با نزدیكی به زمان حكومت نظامی، آوردن وسایل از سوی مردم رو به كاهش نهاد. تا اینكه در ساعت 10/30 شب، درحالی كه من و آقای خانی مشغول مرتب كردن فروشگاه تعاونی بودیم، دو خانم در مقابل خود دیدیم. با چادری مندرس، در دست یكی به قدر كف دستی پنبه و در دست آن دیگر شیشة قرص جوشانی محتوی دواگُلی (مركوركرم) آن هم تا نیمه آن، این دو از عقب افتاده هایی بودند كه دیر مطلع شدند ولی از پیشروان ایثار كه در آن زمان حكومت نظامی پس از گذشت 5 ساعت از مغرب دیگر درنگ را جایز ندانسته و باید ایفای تكلیف می نمودند. مینی بوس برگشت؛ همه دست از پا درازتر كه دیگران گوی سبقت را ربودند و نوبت به اینها برای اهداء خون نرسیده بود!



سكانس دوم: قوطی خالی كمپوت
عملیات فتح المبین بود و شهید عباس ورامینی، شهید مجید رمضان، محمد حدیدی، هاشمی و چند نفر دیگر از بین بچه های بسیج مركز با قرعه ای شانس حضور در جبهه را یافتند. بقیه در انتظار نوبت بعدی، من هم برای انجام وظیفه در ایام نوروز، چند روزی در آن فضا نفس كشیدم. محمد حدیدی در شوش مستقر شده بود و در مقر تداركات مشغول دریافت و توزیع كمكهای مردمی به رزمندگان.

برایم از هدایا و ویژگی های آن گفت و از هدیه ای كه نصیبش شده بود، از جعبه كوچك و سبكی، كه بعد ها برایش و برای همه ما از بزرگترین و با ارزش ترین ها شد، گفت: كاغذ را پاره كردم؛ به قوطی خالی كمپوتی برخوردم. و در داخل آن نامه ای، در آن نامه نوشته بود ای برادر رزمنده كه نمی دانم چه كسی هستی، ولی بدان كه عزیزترین هائی برای من. سلام برتو و راه و هدفت. از هدیه بی ارزشم تعجب نكن، كه بیش از این در توانم نبود، نمی خواستم ندای جارچی جمع كننده كمك های مردمی را بی پاسخ گذارم و از آن قافله عقب مانم، لذا این قوطی كمپوت را پیدا كردم و با دقت تمام لبه هایش را كوبیدم و تمیز شستم تا به تو آسیبی نرساند و به عنوان لیوان مورد استفاده ات قرار گیرد.



سكانس سوم: حاج احمد
خیلی مناسب است در این زمان كه هنوز چند روزی از مراسم هفتم شهادت احمد طالع جو نگذشته و بانگ جرس برای این همراه غافله سالار عشق و جنون به تازگی به گوش رسیده، یادی از او هم بشود. روز مبعث حضرت رسول (ص) در راه برگشت از شاه عبدالعظیم بودم كه از خانه زنگ زدند و گفتند: حاج احمد آمده و با شما كار دارد. گفتم: بماند كه نزدیك هستم.

طولی نكشید كه رسیدم با روح الله روبروی خانه روی سكوی پارك نشسته بودند. از ظاهرش معلوم بود كه احمد همیشگی نیست، خیلی زیاد طول نكشید به آرامشی نسبی رسید و رفت. دو بار هم در دو روز متوالی به روال گذشته بعد از نماز آمد به كنارم و دیده بوسی رد و بدل شد و چند جمله و تكرار قول و قراری كه باهم داشتیم و دیگر او را ندیدم. احتمال دادم كه با شدت یافتن مشكل اعصابش بستری شده باشد. بعد از ظهر نیمه شعبان ناگهان با عكس او مواجه شدم و فهمیدم احمد، جانباز اعصاب و روان برای همیشه از درد و رنج سی ساله اش راحت شده است.



احمد و واقعه بمباران پادگان ابوذر هیچ گاه از خاطره رزمندگان اسلام و به خصوص بچه های تهران و كرج محو نخواهد شد. فقط باید گفت پس از آن واقعه، از آن پادگان فقط نامی باقی مانده بوده و از احمد اسطوره ای، سردار ناصح می گفت از آتش بار ضدهوائی تنها قبضه ای كه تا آخر از شلیك وانماند و آرام نگرفت، قبضه احمد بود كه اگر او نبود، جشن بزرگ عراقی‌ها آن روز در ابوذر برپا می شد. خودش برایم گفت: وقتی آب از آتش افتاد و دست از كار كشیدم، مشاهده كردم كه خون از گوشهایم جاری شده است.

جنگ تمام شد، ولی گم شدن و بیابانگردی و به زنجیر كشیدنش آغاز. هر وقت با خوردن قرص های تجویزی سرحال بود واقعاً سر حال بود و اهل حال و معرفت، با توجه به محبتی كه به من داشت كمتر صبح و شامی بود كه پس از اتمام نماز برای دیدن من چشمی نگرداند تا مصافحه ای نشود كلماتی رد و بدل نگردد. فقط او، خانواده و خدای او می داند كه احمد در این سی سال پس از آن واقعه چه كشید؟


سكانس چهارم: سوال خطرناك!
سوالی مطرح است كه ما باید پاسخگوی آن باشیم و آنهایی كه در مسندند؟ ای پیرزنی كه لحاف را آوردی، ای دو بزرگواری كه هر آنچه داشتید در نیمه شب آوردید و آی جوانی كه جز لیوان چیزی نداشتی و احمدی كه در 19 سالگی جانت را سپر كردی! برای چه این گونه كردید و چه انتظار داشتید؟ برای انرژی هسته ای، تكنولوژی نانو، مجهز و خودكفا شدن به زیر دریایی های مدرن، ناوهای جنگی، موشك های دوربرد، سد سازی، پارس جنوبی، ده برابر و بیست برابر و صد برابرشدن دانشگاه ها و...؟

این ایثارگران اگر در دسترس من و تو و هر سوال كننده‌ای قرار داشتند، حتماً می گفتند: بله، همه اینها را می خواستیم، ولی به دنبال حاكمیت كامل اسلام بودیم و هستیم و نه چیزی كمتر از آن؛ كه واقعاً فدا كردن جان و مال برای دستیابی به این موارد - هر چند حالا جزء افتخاراتمان است و به آن می بالیم-، بیهوده است.



برای شاهد مثال حكایتی می‌آورم كه خود پاسخ همة چرایی هاست.

در نیمه دوم سال 57 یكی از اقوام آقای خانی پرسید، این حكومتی كه شما دنبالش هستید چه خصوصیاتی دارد كه زندگی تان را روی آن گذاشته اید و جانتان را در معرض خطر؟ آقای خانی در پاسخ گفت: عامو(عمو) حكومتی كه ما درصدد پیاده كردن آن هستیم حكومتی است كه اگر روز تو بخواهی به مسافرت بروی و كسی در خانه نباشد، و ناگزیر از ماندن دختر جوانت، می توانی دست دخترت را بگیری و به كلانتری بسپاری و برگردی دخترت را سالم تحویل بگیری. (2)

واقعاً این گونه شده است؟ نمی خواهم شاه ملعون را تبرئه كنم كه قابل تبرئه نیست. جشن هنر شیراز و نمایش خوك بچه و همه مفاسد اجتماعی رژیم را از خاطر نبرده ایم. اما كسی نیست كه مورد خطاب قرآنی "وقفوهم انهم مسوولون"(متوقفشان كنید، آنها باید مورد سوال قرار گیرند) قرار نگیرد، ولی شاید برای ما عوام الناس راحت تر باشد و مته روی خشخاش نگذارند، ولی آنهایی كه در كنكور رتبه شان یك رقمی است و جلوتر از همه قرار دارند، از آنچه كه بر این مردم گذشته و می گذرد، از دور ماندن و دور افتادن از راه و رسم شهیدان و از امانت آنها مورد سئوال واقع خواهند شد.

نقل شده بود امام(ره) در خواب به سید احمد آقا گفته بودند: «بدان از دستی كه برای پاسخ به احساسات مردم در حسینیه جماران تكان دادم نیز از من سئوال كردند.»


یك مورد از هزاران:
در قبل و اوائل انقلاب تا دهه اول در كل نازی آباد فقط دو مغازه وجود داشت كه فروشنده اش خانم بود و آن مغازه هم فقط عرضه كننده لباس های زیرین خانمها كه فقط خانم ها مشتری آن مغازه ها بودند و البته تعدادی بقالی كه دری به حیاط داشتند و در غیاب صاحب بقالی، همسرش كه سنی هم از او گذشته بود جای خالی را پُرمی كرد و زحمت مشتری ها را كمتر. حالا در دو خیابان اصلی نازی آباد خیابان پارس و مدائن كمتر مغازه ای یافت می شود كه فروشنده اش خانم نباشد.



فروشندگی برای دختران و زنان جوان نه جرم است و نه حرام اما در پس این انتخاب و اشتغال، مسائل و مشكلاتی نهفته و عاقبتی در پی دارد كه بعید می دانم آنهایی كه در مناسب كلیدی قرار دارند و كاره ای هستند، ناآگاه و غافل از آن باشند. تورقی بر بولتن های برخی نهادهای مسئول و متولی كه انحصاراً برای این بزرگواران تهیه و ارسال می گردد، برای رسیدن  به دقایق این مهم كافیست و من در صدد ورود به آن نیستم. من از آنهایی كه متولی اند و ما هم متولی گری شان را پذیرفته ایم سوال می كنم: واقعاً آن شرایط مورد انتظاری كه به خاطرش زندان و تبعید و دربدری كشیده اید همین است كه با آن مواجه هستیم؟

سردار سید علی صنیع خانی

۰۱/۰۵/۱۳۹۰