سلام برتو ، ای وسعت بی پایان!
هوا غبار آلود است ، در میانه شب و روز
گام بر می داری و انتظارت تنها انتظار صبح است و روشنی . غبار شک و تردید
همه جا را فرا گرفته و تو بیم داری از دشمنان ، حاسدان و تنگ نظران .
به
آسمان می نگری ابرهای سیاه مقابل روشنی کدر می آیند و بادی تند شروع به
وزیدن می کند . درختان گویی فریاد می کنند و زبان سبز و دستان بلندشان
سرودی مستانه از ضمیر خاک می خوانند ، طوفان آغاز شده !
عالمان
عرصه ی خرد ، بینش و بصیرت در یکسو و بی مایگانی در ورطه ی جنون قدرت از
سوی دیگر. هر دو داعیه ی دین دارند و خود را " متر " و " ضابطه " حق می
دانند و تو می دانی که حق ناظر بر سرایر و مطلع بر ضمایر آنان است.
به
آسمان می نگری ابرهای سیاه مقابل روشنی کدر می آیند و بادی تند شروع به
وزیدن می کند . درختان گویی فریاد می کنند و زبان سبز و دستان بلندشان
سرودی مستانه از ضمیر خاک می خوانند ، طوفان آغاز شده !تلاش
می کنی نوری رابیابی و این آیه های روشنی را به صدق دل دنبال کنی ، نهال
های جوان و گل های رنگ رنگ به خاک می نشینند ، پریشان حال و بی پناه هریک
به گوشه ای و سنگ ها چه آسان ساغر می شکنند ، می شنوی آوای شوم شباویز را ؟
مهتاب
به شام و خورشید به بام نمی آید ، چراکه صیاد در کمین است و دامنش ننگین .
صدای ضجه ی مادران آب و آیینه و آفتاب در گنبد افلاک پیچیده است و این داغ
جانفرسا ننگ صیاد است .
سایه های دعا را دنبال می کنی و می خوانی به فریادی ملتمسانه : مرا ، این بندی رنجور دلتنگ را با نور و روشنایی آشنایی ده !
نجوایی
آشنا از دور دستها ، از میان تیرگی ها شنیده می شود : گنه آلوده ام یا رب !
ولی غمگین ، ولی پاییز . غروب سرد ناشادم ، بیفکن پرتو مهرت ، بیفشان دامن
مهتاب .
دنیا
طلبان در این تاریکی فریبنده جز متاع غرور معامله نکنند . عصیان و طغیان
در لباس عاریتی دنیا بر این غدار ناپایدار دلبسته و به فریب مال و جاه عنان
از کف می دهد . عامل رذیله و ذمیمه می شوند و مائده ی بقای جاودانی را به
اندک نصیب نفس قدرت طلب می فروشند ؛ الدنیا تغر و تضر و تمر .
میان
الوان ظلمات ، نورهایی می بینی از جنس شوق ، مشتاقی محبان صفات و محبان
ذات و تامل می کنی ، سپاه ظلمت تا دم صبح عظمت دارد و در آخرین لحظات ریزش
می کند ، هرچه هم که نیرومند باشد . کفه ی سنگین ترازوی حق به سمت سپاهیان
نور است و آنان که دل از تعلقات و کدورات شسته اند ، اندکند اما بیشمار ،
چراکه مراد در پی نامرادی است و دوا از پی درد و شفا از پی رنج ، ان مع
العسر یسرا . ان مع العسر یسرا .
عاشوراست
، سپاهیان ظلمت مست از باده ی شبانه ، سوار بر مرکب مراد بودند ، بدعت ها
به رنگ حق درآمده بود و دیده ی عیب و زبان طعن بر آنان مستولی ، مه را به
عیب جویی نشسته بودند و طعنه ی پاکان می کردند ، غافل از آنکه صبح نزدیک
است و روشنی در پیش . قوم دون اندرز نمی پذیرفت و جهل او را از پای افکنده
بود .
به
یاد می آوری کلام مرد بی بیم و بی ضعف و پر صبر را ، علی ( ع ) را : "
مبارک باد چهره هایی که جز به هنگام زشتی ها دیده نمی شوند ."
قامت اندیشه ی ایشان را نظاره می کنی و در می یابی که با قامت کوتاه از درون برون را و از برون درون را نمی توان دید.
آسمان
در اخرین لحظات تاریکی ، نور را از زمین می گیرد ، ستاره هایی که در
کهکشانی روشن گام می نهند ... سپاه شب پرست هنوز به خود نیامده . نور را می
بینی که از دور دست به میدان می آید ، انوار زمین ، دلداده های جانان به
دیدار معبود می شتابند و سیاهی به سرخی و سپس به روشنی بدل می شوند.
خوش آن دلداده ای کاین بخت دارد که پیش روی جانان جان سپارد
حسین
(ع ) را می بینی ، سرافراز ، ایستاده بر قله ی خوبی و رهایی یافته از
زندان دنیا ، شب شکن . و راه حسین (ع) که چهارده قرن است حرکت به سمت روشنی
را هدایت می کند و حرکت به سمت اطاعت حق ، عدل ، انصاف و آزادگی را به
عنوان تنها راه رهایی از جهل ، تعصب و تحجر.
و
تو اکنون پس از قرن ها می خواهی نور را بیابی ، در روزگار خودت که گفته
اند : " کل ارض کربلا و کل یوم عاشورا " در این جهانی که همه غبار آلود است
، حتی آیینه ها هم در آن غبارآلودند و آیینه غبار گرفته دیگر ایینه نیست ،
باید حسینی شوی ، باید راه را بیابی ، باید یقین پیدا کنی ، باید آزاده
باشی .
ای تشنه ترین دریا ، سیراب ترین عطشان / سرمست سماعی سرخ ، در دایره ی میدان
تنگ است نفس تنگ است ، این حجم قفس تنگ است / ای روح رها از تن ! بشکن در این زندان
ایمان خوارج بین ، این سکه ی رایج بین / بر مسخ علی کوشد ، اسلام ابوسفیان
یک عمر تورا خواندیم ، در سوگ تو گل کردیم / ما از تو چه می دانیم ، ای وسعت بی پایان ؟ ( شاعر : سید شهاب الدین موسوی )
السلام علی الحسین ، و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۹۱ ساعت 11:14 توسط
|